روزگارا...
که چنین سخت به من میگیری
... باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند
اما باور دارم دل خوشی ها کم نیست
زندگی باید کرد ...

قسم خوردم ، قسم خورده می مانم چون عشق تو گفته ام یار تو خواهم ماند

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
روزت مبارک مادر

جواب سلام را با علیک بده ،
جواب تشکر را با تواضع،
جواب کینه را با گذشت،
جواب بی مهری را با محبت،
جواب ترس را با جرأت،
جواب دروغ را با راستی،
جواب دشمنی را با دوستی،
جواب زشتی را به زیبایی،
جواب توهم را به روشنی،
جواب خشم را به صبوری،
جواب سرد را به گرمی،
جواب نامردی را با مردانگی،
جواب همدلی را با رازداری،
جواب پشتکار را با تشویق،
جواب اعتماد را بی ریا،
جواب بی تفاوت را با التفات،
جواب یکرنگی را با اطمینان،
جواب مسئولیت را با وجدان،
جواب حسادت را با اغماض،
جواب خواهش را بی غرور،
جواب دورنگی را با خلوص،
جواب بی ادب را با سکوت،
جواب نگاه مهربان را با لبخند،
جواب لبخند را با خنده،
جواب دلمرده را با امید،
جواب منتظر را با نوید،
جواب گناه را با بخشش،




خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه
هم کوچکتر بود!
... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم
و بدانیم که دفتر
دنیا چرک نویسی بیش نیست
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است



روزهایم با تو می گذرد ،...
ای همسفرباد به دوردست های غریب..
دوری از من ..
دورتر از آنچه میتوانستم روزی گمان برم
و یا نزدیک ...
آن قدر که دیگر نمی بینمت ،
شاید درمن فرو رفته ای و یکی شده ای
نمی دانم...!
میجویمت ؛ می خواهمت ؛ می طلبمت
دلم تنگ توست ...
بعید نیست یکی از همین روزها
پشت این پرچین ، ته آن کوچه ،کنار اولین پیچ
... همین حوالی ...بیابمت
نمی دانم !
فقط میدانم جایت برسرانگشت نیازم خالی ست
دستهایم به جستجوی تو
در هر کلبه را ..کومه را ...نه ! .. هر خرابه را میکوبد
و عجیب نیست که خالی برمی گردد ..
هوای دلم که ابری میشود
تنها یک معنی دارد :
تو نیستی و من بهانه گیر شده ام ..
نمی گویم باش ؛ بمان ؛ یا... بیا برگرد ..
تنها تمنایم این ست :
قفس تنگ سینه ام را گشایشی ده
به وسعت تمام دل تنگی هایم برای تو

دَستـ ـامـ ـو گِرفـ ـتی ...
اِعتِـ ـماد کَردَم ...
اِحسـ ـاس کَـ ـردَم دیـ ـگه زَمیـ ـن نِمی خـ ـورَم ...
چـِـه سـ ـاده تـ ـو سَـ ـراشیبـ ـی های زِنـ ـدِگـ ـی دَستامـ ـو ولـ ــ کَـ ـردی ...
بـَ ـد جـ ـور زَمیـ ـن خوردَم ...
بـَ ـدنــم زَخـ ـم شُـ ـد ... اشکـ ـال نَـ ـداره ... !
پـ ـیش میـ ـــــاد ... خوبـ ـ ـــ میشـ ـــه ... !
ولـ ـــــی ...!
دلـ ــم شـ ــکـ ـسـ ـت ....
